تبليغاتX
سارگل و روزگار بی شوهری...
سخن هفتم
سارگل : اين خوبه؟ نه اون يکي!! ولي اونم بد نيستا. اصلاً هيچ کدوم دقيقاً اوني نيستن که من مي خوام!! آخه چيکار کنم؟! مي دونم پشيمون ميشم! واي چقد گرمه اينجا من رفتم بيرون. هي اونجا رو هم بريم ببينيم يه سر!!

....... : واااي داره دير مي شه!! از سگ کمترم اگه يه بار ديگه با تو بيام خريد! يک هفته است داري براي يه کفش ......! تو چه جوري ميخواي فردا پس فردا براي زندگيت تصميم بگيري؟ هيچ وقت شوهر گيرت نمياد.

سارگل :   مدينه گفتي و کردي کبابم!!

ادامه دارد....

 

معجزه!!

1.Go to Google
2. Click images
3. Type "flowers", "sun" or any other word.
 4. You will get a page which is having full of images
5. Then delete the URL from the address bar and paste the below script: javascript:R= 0; x1=.1; y1=.05; x2=.25; y2=.24; x3= 1.6; y3=.24; x4=300; y4=200; x5=300; y5=200; DI= document.images; DIL=DI.length; function A(){for(i=0; i 6. See the magic!!! woooooooow

 

به خوانندگان
تهمینه جانم ! آفرین به این هوش و استعداد .فکر می کردم تابلوتر از اون باشه که نیاز به فکر و حدس داشته باشه!!!!!
مرد خندان! اگه دقت کنی می بینی این وبلاگ فقط 2 تا مطلب از حاج آقا شیوانا داره.برای دل شما دوست عزیز  مطالب دیگه ای هم میذارم.

سخن ششم
 

روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. شیوانا از زن پرسید :"آیا مرد نگران سلامتی او و خانواده اش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند !!؟؟ " زن در پاسخ گفت :" آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! " شیوانا تبسمی کرد و گفت :" پس نگران مباش و با خیال آسوده به زندگیت ادامه بده !!!" دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت : "به مرد زندگی اش مشکوک شده است . او بعضی از شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی جوان ، پولدار و بیوه است صمیمی شده است . زن به شیوانا گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد.شیوانا از زن در خواست کرد که بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند .


شیوانا تبسمی کرد و گفت:"نگران مباش!! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست به شما تعلق دارد ."

شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت:"ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز اول جلوی شوهرم را می گرفتم .او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه این است که او دیگر زن و زندگی را ترک گفته و قصد زندگی با آن زن بیوه را دارد ." زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل آن زن بیوه بروید.حتما بلایی بر سر شوهرت آمده است."

زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به منزل ارباب پولدار رفتند.ابتدا زن بیوه از شوهر زن احساس بی اطلاعی کرد.اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد . سرانجام شوهر زن را در درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند .او را در حالی که بسیار ضعیف و در مانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض این که از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعا به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند .شیوانا لبخندی زد و گفت:"این مرد هنوز نگران است .پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد ." بعد مشخص شد که زن بیوه هر چه تلاش کرده که مرد را فریب دهد موفق نشده است و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد . شیوانا دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:"هر چه زوذتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل آن زن بیوه بروید.حتما بلایی بر سر شوهرت آمده است."

سخن پنجم
۱-شخصی از طفلی سوال کرد، که اگر گفتی خدا کجاست یکی اشرفی به تو خواهم داد. آن طفل در جواب گفت: اگر گفتی که خدا کجا نیست دو اشرفی به تو خواهم داد.

۲-ازدواج یعنی ازدست دادن توجه جمع کثیری از مردان و به دست آوردن بی توجهی یکی ازآنها     (خانم هلن رولان)

 

سخن چهارم
عشق

روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت كرد و اینكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می كند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی كند.

شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطی به دخترك دارد!؟"

شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟"

شیوانا با لبخند گفت:" چه كسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترك ندارد. هركس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی . معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پیغام داد كه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا كند! به همین سادگی!"

سخن سوم
نمیدونی چه دردیه وقتی یکی بهت بگه دیگه تموم. دیگه تموم......  و درست تو اون دوره ای  که داری با دودلی و شک تصمیم می گیری بهش فکر نکنی و یه جای دیگه!! برای فکرات پیدا کنی که هر خرابه ای دلشون می خواد نرن یهو سر و کله اش پیدا شه و با حرفای مبهم که انگار با دست پس میزنه و با پا پیش میکشه  بخواد جوری که خودت هم نفهمی پابند خودش نگهت داره. ولی جوری که بعداْ نتونی بهش اعتراضی کنی.....

خیلی نامردیه که جوری تو هوا نیگهت دارن که نتونی بری و نه امیدی پشت انتظار و موندنت احساس کنی. خیلی نامردیه که.......

از این نامردیا زیاده.

سخن دوم
سلام

من فکر نمی کردم بلافاصله کسی بیاد و نظر بده!!! داشتم ذوق مرگ میشدم!! ممنون از همتون

حالا که انقد محبت دارین ، برام دعا کنین یه مشکل عظییییییم تو زندگیم هست که باید سریع تر حل شه! قربون صفای همتون. حل شد شیرینی رو چشام.


دیشب خواب میدیدم دارن منو به زور عروس میکنن!! و من هنوز دامادو ندیده بودم.قرارا بود بیایم با هم صحبت کنیم ولی تا شب حنابندون هنوز نیومده بودن.و گفتن که گذاشتم یه بارگی شب حنابندون بیام که هم صحبت کنیم هم مراسم بگیریم!! بعدشم شب شده بود و هنوز نیومده بودن.من هم هر چی به خانواده محترمم عرض میکردم که نمیییییییییییخواااااااااااااااااااام   ، کسی گوش نمی داد!!! خلاصه آخرش نفهمیدم چی شد که نشد. صبح که پاشدم مث س...گ پشیمون بودم. بخت بهم رو کرده بود و من خواب بودم!!! افسوس!!! آه......

 

آغاز سخن
سلام

این اولین مطلبیه که دارم میذارم

تازه از عروسی بهترین دوستم اومدم

خدا قسمت کنه واسه منم

کی باشه من هم برم تو اون لباس خوشکلا.