تبليغاتX
سارگل و روزگار بی شوهری...
سخن چهل و يكم : يه دختر داشت راه خودشو ميرفت...

 یه دختر با ظاهري ساده و نه مذهبي در حال عبور كردن از خيابان بود پسري از پياده رو داد زد سيبيييلو چطوري؟ دختر كاملا خونسرد تبسمي كرد و جواب داد وقتي تو زير ابرو بر مي داري منم بايد سيبيل بزارم تا اين جامعه يه مرد هم داشته باشه پسر سرخ شد و چيزي نگفت...چيزي نگفت....

چيزي نگفت؟!!!!!اااااه ه ه!!! مگه شما هم خجالت بلدين ؟!!