تبليغاتX
سارگل و روزگار بی شوهری...
سخن پنجاه و دوم : عاقبت پسران دزد

روزي كه خدا داشت آدم وحوا رو با گل مي آفريد

 يك دفعه ديد حوا جيغ كشيد وگريه كرد

 خدا ازش پرسيد چي شده ؟

حوا ميگه :آدم يك تيكه گل از لاي پاي من برداشت گذاشت لاي پاي خودش 

خدا ميگه :ناراحت نباش كاري ميكنم تا دنيا دنياست بياد التماست كنه بگذاره سر جاش ....

سخن پنجاه و يكم : يعني واقعا قراره اينجوري بشيم؟

آن پدر که مانده بی-وطن
در حصار غربتی بعید،
طفل خود گرفته در بغل
صبح روز عید.

بوسدش به عشق،
گویدش به مهر؛
با غرور جاودانه اش:
طفل من! جان من!
سرزمین ما؛
مانده از گذشته یادگار،
میهن تو افتخار توست!
افتخار ماست آن دیار!

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«واتس افتخار؟»

گویدش پدر:
سربلندی است
آرمان من؛ آرمان تو؛ آرمان ما،
اعتلای نام میهن است،
با تلاش و کوشش مدام!

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«وات دو یو مین اعتلای نام؟»

گویدش پدر:
بایدت تلاش،
تا که نام سرزمین خود؛
جاودان کنی!
پرچمش؛
خار چشم دشمنان کنی!

با تلاش من،
با تلاش تو،
با تلاش ما:
میشود وطن
پر زنیکی و
خالی از بدی

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«کن یو اسپیک اینگلیش ددی؟»