روايت كنند در سالهاي نه چندان دور در ولايتي در همين نزديكي ها ، شكارچي رندي در همسايگي ملايي مي زيست .
ملا ، بسيار وسواسي بود و حالات خاصي داشت ،
از جمله اينكه بعد از قضاي حاجت و بيرون آمدن از موال ، با اينكه يك آفتابه آب را در حومه مقعدش خالي ميكرد اما براي اطمينان از پاكي ، در ميانهء حياط خانه خم ميشد و باسنش را رو به خورشيد نگاه ميداشت تا آفتاب بر آنجايش بتابد و اندك شكش از نجسي مقعدش بر طرف گردد .
شكارچي رند نيز از پشت بام اين منظره را به تماشا مي نشست و اين جريان مايهء تفريح و سرگرمي و خنده اش بود ،
تا اينكه روزي شيطنت شكارچي گل كرد و تفنگ بادي پنج و نيمش را برداشت و بر بام رفت و منتظر ايستاد تا ملا بر حسب عادت هر روزه اش به موال رود و
بيرون آيد و باسنش را در اختيار خورشيد رو به هوا بگرداند .
ملاي بي خبر و بيچاره ، از موال كه بيرون آمد مثل هر روز در ميانهء حياط ايستاد و باسن بلورينش را رو به آسمان و خورشيد كرد .
شكارچي هم معطل نكرد و ساچمه اي در تفنگ نهاده و نشانه گرفت و به ميانهء باسن ملا شليك كرد ،
ملا چون سپندي كه بر آتش نهند از جا پريد و فرياد زنان در حاليكه مقعدش را با دو دست گرفته بود به بالا و پايين پريد و نعره زنان در جستجوي اينكه چه بود و چه شد چشمش به شكارچي خندان افتاد .
تلاقي نگاه همان و فهميدن داستان توسط ملا همان ،
در چشم بر هم زدني ملاي نالان با همان وضع نيمه لخت خود را به پشت بام رسانيد و در پي شكارچي گريزان دويدن گرفت ،
شكارچي كه فكرش را نمي كرد ملا اينگونه چست و چابك در پي اش بگذارد در گوشهء بام گير افتاد و ملا گريبانش گرفت و بر زمينش كوبيد ،
شكارچي لابه كنان زبان به غلط كردم و گه خوردم گشود .
ملا كه هنوز يكي از دستانش بر محل تير مي جنبيد و دائم در يكپا دوپا كردن بود فرياد زد :
- نانجيب نامسلمان ، مقعدم را دريدي به درك ، فقط يك كلام بر من بازگو ببينم آيا تيرت پاك بود يا نه ؟
+ نوشته شده در 87/05/16ساعت توسط سارگل بانو
