تبليغاتX
سارگل و روزگار بی شوهری... - سخن پنجاه و دوم : عاقبت پسران دزد
سخن پنجاه و دوم : عاقبت پسران دزد

روزي كه خدا داشت آدم وحوا رو با گل مي آفريد

 يك دفعه ديد حوا جيغ كشيد وگريه كرد

 خدا ازش پرسيد چي شده ؟

حوا ميگه :آدم يك تيكه گل از لاي پاي من برداشت گذاشت لاي پاي خودش 

خدا ميگه :ناراحت نباش كاري ميكنم تا دنيا دنياست بياد التماست كنه بگذاره سر جاش ....